جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

خيز شتربان كه دميد آفتاب
وقت رحيل است نه هنگام خواب
تا نگري از همه وامانده اي
قافله رفته است و تو جا مانده اي
خيز و منه بار در اين رهگذر
كاين ره سيل است نه جاي قرار
خيز شتربان كه بشد قافله
ما و تو مانديم در اين مرحله
هر كه از اين قافله غافل شود
همچو من دل شده بيدل شود
گر من و دل بكوي او جا كنيم
ديگر از اين به؟ چه تمنا كنيم
آنهایی که به غیرتشان بر می خورد....نخوانند!
بسم رب الشهید
این روزها شکستن دل آدم ها افتخار شده
این روزها اگر بی خیال باشی وسکوت کنی؛
در خفا بر بی خیالی ات بخندی...
آرام میشوی!کیف میکنی!
این روزها دیگر از مرگ ارزش ها نمی میری
یادمان رفته كه هنوز یک نیم نسل کامل هم از عروج پروانه ها نگذشته
که ما گستاخانه لرزش شانه های نخلستان های جنوب را از یاد برده ایم
بوی خون را می فهمی؟
هنوز بوی خون از خاک شلمچه ،طلائیه وجزیره مجنون به مشام میرسد
هنوز قلب نخلستان های خوزستان با اضطراب میزند
اما دریغ از دل آدم ها، از نگاه بی تفاوت آدم ها...
از خستگی هایی که دوباره احساس نمی شوند
دوباره گوش کن! میشنوی...؟
سکوت افکار پریشانت را صدایی میشکند:
اگر عقل تو کله شان بود نمی رفتند!
راست میگویی....راست میگویی!
اگر عقل زمینی ما در سرشان بود، اگر عقل خاکی ما در سرشان بود...
حتی خیال رفتن هم به سرشان نمیزد
چه بد فهمیدیم...چه بد میزبانی بودیم
چه بد مهمان نوازی کردیم...چه راحت قضاوت میکنیم...!
چه راحت از دنیای پوشالی غرور هایمان آنها را راندیم!
ودر عوض آنها چه زیبا لبخندشان را حتی تا آخرین لحظات عروجشان از ما دریغ نکردند
رفتند و ما را گذاشتند
تا غرق شویم در دنیای خیالی بازی هایمان...

بیر خالچا توخویاق
بیر ایلمک من
بیر ایلمک سن
خالچاداکی گولوستانین
گوللری سنین تیکانلاری منیم



